petal, ピンク壁紙

petal, ピンク壁紙

یه رو داشتیم با ماشین می رفتیم یکی از جلسات سپاه. سر یه چراغ قرمز پیرمرد گل فروشی با یه کالسکه ایستاده بود.منوچهر داشت از برنامه ها و کارهایی که داشتیم می گفت.ولی من حواسم به پیرمرد بود (شاید چون من رو یاد پدربزرگم می انداخت) منوچهر دیده بود حواسم به حرفهاش نیست،نگاهم رو دنبال کرده بود و فکر بود دارم به گل ها نگاه می کنم.توی افکار خودم بودم که احساس کردم پاهام داره خیس می شه!! نگاه کردم دیدم منوچهر داره گل ها رو دسته دسته می ریزه رو پاهای من! همه گل ها رو خرید... «شهید منوچهر مدق»

2614513すべての権利を保有します

eabdollhiyaneabdollhiyan.

コメント 0