
The homeless
من آن آوارهی این دشت بیفرسنگ من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمهای جوید دریغا دخمهای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟ اشارتها درست و راست بود؛ اما بشارتها ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگینم، غار درخشان چشمه پیش چشم من خوشید فروزان آتشم را باد خاموشید فکندم ریگها را یک به یک در چاه همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک به جای آب دود از چاه سر بر کرد. مهدی اخوان ثالث
4418311保留所有权。
评论 0











