قشون باران

قشون باران

باران بزن به اشک قلم واژه گون بزن بر این ستم به کشور غم موج خون بزن نفرین به ظلم وحشی و بر این کلید مکر بر شعله های آتش قدرت قشون بزن حالا که چشممان تر و هر روزمان شب است از مُنتهای رحمت و بی چند و چون بزن می سوزدم ز عمق جگر چون غریو درد بشکاف و پاره کن تن و بر اندرون بزن یا رب از این جهالت خلق تو خسته ام باران گشایشی کن و قدری کنون بزن

11304保留所有权。

imankazemei
imankazemeiدر مکتب حقایق و پیش ادیب عشق هان ای پسربکوش که روزی پدرشوی

评论 0