Protest

Protest

جانم زجادوباره پرید و صفاگرفت بیمارمحتضر ز طبیبی شفا گرفت افتاده بودم و قلم ازخط نمی گذشت روی تودیدم و شب شعرم جلاگرفت من آدمم نه خضر و نه ایوب منتخب سیب بهشت روی تواین مبتلا گرفت خود داده ای مراغم شبهای انتظار آن آتشی که نیمه ی شب ربناگرفت خود داده ای نفس به نفس شور و التهاب یا باده ای که درهوسش دل هواگرفت مارا چه نسبتی به صبوری و اشتیاق صبرم چو کاه وکوه دلم کهربا گرفت یوسف اگرکه شد به صلابت عزیز مصر دست عنایتت قدمش ازخطاگرفت اکنون فقط گناه شبم اشتیاق اوست اینگونه شد که جلدکلامم طلاگرفت

321413Alle Rechte vorbehalten.

imankazemei
imankazemeiدر مکتب حقایق و پیش ادیب عشق هان ای پسربکوش که روزی پدرشوی

Kommentare 0