8537

افق
sisan2540sisan2540کاش میگرفت جونمو دستای لرزونمو کاشکی میدید اشکمو گریهٌ بی وقفه مو از دلش بیرون شدم اونچه دلش خواست شدم زار و پریشونِ غم دلخون تر از خون شدم کم نیست غمی که دارم عشقی رو که ندارم خاطره هاش کشت منو جاش غصه هاشو دارم جز نه چیزی نمیگه جوابمو نمیده بس کن دل وامونده حالی برام نمونده او دلش از سنگ شده وارد یک جنگ شده چیکار داره چی شده عشق ما بیرنگ شده